کسی را میشناسید که به شکل مداوم از رابطهای به رابطه دیگر الگوهای ناکارآمد مشابهی را تکرار کند ؟ مثلا با افرادی قرار میگذارد که از او سوء استفاده میکند یا او را ترک میکنند.
یا شاید برعکس، او است که نمیتواند در هیچ رابطهای به شکل پایدار باقی بماند و به اصطلاح، همه خیلی زود از چشم او میافتند و همیشه از بد بودن دیگران و تنها ماندن گلایه دارد. موارد پرآسیب تر چطور؟ مثلا قرار گرفتن در معرض خیانت های پیاپی در روابط عاطفی.
چرا وقتی والدین ناارزنده سازی داشتهاید و همیشه مورد سرزنش قرار گرفتهاید بعدا در روابطی گرفتار میشوید که شریک زندگی شما همین کار را تکرار میکند؟ یا خودتان وارث تکرار آن الگو میشوید زیرا کسانی که در مسیر زندگی عاطفی شما قرار میگیرند همیشه چیزی برای مورد سرزنش واقع شدن دارند.
چرا زنی که مادری به دور از عاطفه و نامهربان داشته همین الگو را با همسر یا فرزندان خود تکرار میکند؟
چرا کودکان الکلیها در بزرگسالی سه برابر بیشتر احتمال دارد با دیگر الکلیها ازدواج کنند؟ [1]
و چرا افرادی که در خانوادههای خشن بزرگ شدهاند، بیشتر این الگوها را بهعنوان آزارگر یا قربانی مجددا تکرار میکنند؟ [2]
شاید در تمام موارد فوق در ظاهر، هیچ ارتباط معناداری وجود ندارد و همه چیز ناشی از بدشانسی است. به نظر برخی از افراد، تحلیلهای فرویدی هم زیادی پیچیده و رازگونه به نظر میرسند و هرگز کسی که در خانوادهای هر چند ناکارآمد بزرگ شده یا آسیب دیده است، نمیخواهد این الگوها را تکرار کند.
اما این ناخشنودی، پاسخ دقیق و قانع کنندهای به سوالات مهم مطرح شده نمی دهد!
چرا الگوهای ناکارآمد را تکرار می کنیم؟
عوامل مختلفی وجود دارند که در تمایل ما به تکرار الگوهای رفتاری مخرب نقش دارند.
ما آنچه آشناست را تکرار می کنیم. عموما به شکل پس رویدادی و بازنگرانه و یا حتی در همان لحظه، با وجود اینکه میدانیم آنچه در حال انجام آن هستیم به ما آسیب میرساند، به شکل غریبی در باتلاق الگوهای ناکارآمد گیر میکنیم. گویی در لبه پرتگاهی هستیم و نیرویی ما را به پریدن سوق میدهد و هر بار به پشت سرمان نگاه میکنیم چیزی نمیبینیم اما نیروی حرکت دهنده وجود دارد. اما چرا؟
زیرا این الگوها احساس آشنایی دارند و میدانیم از پیامد آنها چه انتظاری داشته باشیم. هم در قبال رفتار خودمان و هم واکنش هایی که دریافت میکنیم. این همان چیزی است که میتوان آن را ایجاد حس امنیت کاذب نامید. حسی که ما اغلب آن را بر ناشناخته ها ترجیح میدهیم، زیرا آنچه برای ما ناشناخته است اضطراب زا نیز هست.
ما آنچه در کودکی آموخته ایم را تکرار می کنیم. حتی اگر به تاثیر سائق های ناخودآگاه باور ندارید باز هم سازمان شناختها، مهارتهای مقابلهای و الگوهای رفتاری که در دوران کودکی یاد گرفتهایم عمیقاً ریشهدار هستند، به ویژه زمانی که فاکتور آسیبپذیری رشدی در زمان یادگیری آنها را در نظر میگیریم. تصور کنید پس از سالها استفاده از الگوهای یکسان، تغییر آنها چقدر سخت است.
تلاشی ناخودآگاه برای به دست آوردن تسلط بر عوامل آسیب رسان. اگر در کودکی احساس طردشدگی، دوست داشتنی نبودن یا ناتوانی میکردید، ممکن است ناخودآگاه در معرض بازآفرینی تجربیات و روابطی قرار بگیرید که در آنها احساس مشابهی داشتهاید، در تلاشی ناهشیار برای تغییر نتایج پیشین، برای شفا بخشیدن خود با جلب پذیرش و عشق کسی، یا حتی به دست آوردن کنترل بر شرایط و در نتیجه کاهش موقت اضطراب.
اما، نتیجه غالبا مطلوب نیست، ما به سوی روابط عاطفی و دوستانی کشیده میشویم که مانند والدینمان با ما رفتار کنند و همچنان به ایفای نقش خود مانند همیشه ادامه میدهیم و همان نتیجه همیشگی را بازآفرینی میکنیم، نه نتیجهای متفاوت.
ما فکر می کنیم که شایسته رنج هستیم. معمولاً در کودکان آسیب دیده، حس بد بودن نهادینه شده است. آنها باور میکنند که مستحق آزار هستند یا حتما دلیلی کافی برای رنج کشیدن آنها وجود دارد و حتی اگر مستقیماً مقصر نباشند، احساس شرم را درونی کرده و خود را سرزنش میکنند. بنابراین وقتی ” خود ” آسیب دیده است، ناهشیارانه در بزرگسالی خود را مستحق درد عاطفی، سوء استفاده، روابط ناموفق و شرم میدانیم.
چرخ دندههای آسیب
متأسفانه، الگوهای روابط ناکارآمد آموخته میشوند و حتی از نسلی به نسل دیگر انتقال مییابند (به نظریه ماری بوئن نگاه کنید) و ما آنها را تا زمانی که آسیبهای اساسی را التیام دهیم و احساس کنیم دوستداشتنی و شایسته رفتار با احترام و مهربانی هستیم تکرار خواهیم کرد.
ما پویایی روابط ناکارآمد را تکرار می کنیم زیرا برایمان آشنا هستند. حتی زمانی که میدانیم چیزی اشتباه یا ناسالم است، تغییر آن سخت است. تکرار همان همیشگی راحت تر از یادگیری و به کار بردن مهارت های جدید است.
این مسئله به ویژه در موقعیت های استرس زا صادق است. هنگامی که سیستم عصبی تحت تاثیر قرار میگیرد، احساسات از کنترل خارج می شوند و بدن مملو از آدرنالین است، انجام رفتار متفاوت بسیار چالش برانگیز است.
بنابراین تا حدی در سطح عملکرد نورونی نیز همه چیز دست در دست تکرار چرخه آسیب میشود. شاید خبر خوب این است که تغییر به واسطه دارو بسیار سریع عمل میکند و تا حدودی برخی علائم را رفع میکند. برای مثال میتوانید به اثر دارو درمانی در بهبود علائم وسواس نگاه کنید. [3]
اما مشکل این است که دارو نمیتواند همه چیز را شفا دهد. دارو نمیتواند به جای ما زندگی کند. چیزهای بیشتری در مسیر بهبودی وجود دارند.
سیم پیچ مغز
اگر رانندگی میکنید حتما اولین باری که پشت فرمان نشستهاید را به خاطر دارید. انگار همه چیز ناآشنا بود و باید برای سادهترین کارهایی که حالا انجام میدهید نهایت تمرکز را به کار میگرفتید. شاید سلسله درست اعمال را در ذهن خودتان مرور میکردید و حتی ممکن است در حین انجام آنها زیر لب هم زمزمه کرده باشید. « آینهها… راهنما، ترمز دستی، دنده درست، حالا …».
حالا چه؟ شاید بعد از تثبیت مهارت رانندگی، تقریبا خودکار و بدون صرف انرژی زیادی بسیاری از همان اعمال را انجام میدهید. این مثالی است از کارکرد مغز هنگامی که مجموعهای از نورون های مغزی که با هم شروع به فعالیت میکنند پیوندی قوی را برقرار میکند. گویی که باریکه راه قبلی که عبور از آن با سختی زیاد همراه بود بعد از استفاده زیاد به بزرگراه تبدیل میشود.
شاید دقت کرده باشید بعضی از افراد با وجود اینکه راننده های خوبی هستند اصلا آموزش دهنده های رانندگی خوبی نیستند زیرا نمیتوانند چگونگی انجام آنچه را که انجام میدهند به خوبی به دیگران منتقل کنند. انگار در مغز آنها فاصله بین دستور «انجامش بده» تا «انجام شد» آنقدر کوتاه و سریع شده که توضیح «چگونه» عملا از حوزه آگاهی حذف میشود.
اگرچه هشدار میدهم که این مثال بیش از حد ساده سازی شده عملا کارکردها و مکانیزهای مغز را به خوبی توصیف نمی کند و آنچه در واقع رخ میدهد بسیار بسیار پیچیدهتر است، اما بگذارید موقتا این ساده سازی را به نفع توضیح مطلبی دیگر نادیده بگیریم. بیایید تصور کنیم مغز بین احساسات و موقعیت ها، افراد یا مکان های خاص نیز همین قدر ساده ارتباط برقرار کند.
به عنوان مثال، بوی گل محمدی و میخک ممکن است شما را به خانه مادربزرگتان برگرداند و احساسات شما با به یاد آوردن خاطراتی خوب یا بد فوران کند. حتی ممکن است بخشی از این پیوند حذف شده یا نادیده گرفته شود. مثلا با استشمام بوی گل محمدی و میخک اشکتان سرازیر شود و وقتی از خودتان میپرسید چرا؟ پیوند خانه مادربزرگ در هالهای از یاد زدودگی محو میشود. به همین ترتیب، پیوند میان الگوهای ناسازگار (افکار، احساسات و رفتار) در مغز تقویت میشود و ما آنها را به سرعت و تقریبا خودکار تکرار می کنیم بدون اینکه لزوما متوجه چگونگی یا حتی چرایی انجام آنها شویم.
اگر در کودکی مورد آزار و اذیت یا مورد بی توجهی قرار گرفته اید، مسیرهای عصبی این الگوهای رابطه تقویت شده و مغز شما به آنها عادت میکند. حتی ممکن است مثل مثال خانه مادر بزرگ بخشی از خاطرات مرتبط با این آسیب ها شامل اشخاص، وقایع و موقعیت ها، افکار نهادینه شده یا دسترسی به تجربه احساسات حذف شود و شما حالاتی را تجربه کنید و رفتارهایی را انجام دهید که در آنها برخی از این عناصر به دلایل مختلفی حذف شدهاند. این اتفاق میتواند در نتیجه سرکوب این موارد اضطراب زا و ناخوشاید نیز رخ دهد. بنابراین، احتمالاً بدون اینکه متوجه شوید تکرار کننده روابط با الگوی مشابه هستید.
کودکان باید احساس امنیت و تعلق کنند. آنها به والدینی نیاز دارند که توجه کافی داشته باشند و پاسخگوی نیازهای آنها باشند. کودکان نیاز به پیش بینی پذیری نیز دارند. در خانواده های ناکارآمد، این چیزها اغلب وجود ندارد. در نتیجه، آنها مضطرب، ترسیده و درمانده میشوند. آنها احساس امنیت نمی کنند بنابراین وقتی در آینده با اضطراب و درماندگی وارد روابط دیگر میشوند گرفتار موقعیت ها و افرادی هستند که تکرار همان الگوهای قدیمی است.
وقتی الگوهای روابط ناکارآمد گذشته خود را بازآفرینی می کنیم، ناخودآگاه سعی می کردیم تا حدی احساس کنیم که بر اوضاع کنترل داریم، همچنین می توانیم امیدوار بمانیم که آنچه را که در کودکی نمی توانستیم اصلاح کنیم، از نو بسازیم. ما فکر میکنیم (دوباره، این عمدتاً ناخودآگاه است) که این بار اگر بتوانیم دوست داشتنی یا کامل باشیم، اشتباهات مشابهی را مرتکب نمیشویم یا دیگران به شکل متفاوتی عمل میکنند.
بنابراین این بار از آزار یا طرد شدنی که در کودکی متحمل شدهایم اجتناب میکنیم. اما همانطور که شاید تجربه کرده باشید نقشه شکل گیری آسیب ها، مسیر راه خروج را نیز نشان نمیدهند. گویی همه راه ها همیشه به رُم ختم میشوند.
شکستن الگوهای قدیمی
ما می توانیم الگوهای قدیمی را بشکنیم، اگرچه هر چه بیشتر کاری را انجام داده باشید، چیزی را احساس کرده باشید یا در مورد چیزی فکر کرده باشید، این ارتباطات عصبی قویتر و شکستن آنها سختتر میشود. وقتی به اصطلاح در مورد سیم کشی مجدد مغز صحبت میکنیم، در واقع منظورمان ایجاد ارتباطات عصبی جدید است تا افکار و رفتارهای تازه به یک الگوی نو تبدیل شوند. وقتی قادر باشید متفاوت پاسخ دهید یا متفاوت فکر کنید، مسیرهای عصبی جدیدی ایجاد میکنید و با تکرار، آنها به روشهای ترجیحی و راحت برای عمل و تفکر تبدیل می شوند.
با توصیفی که صورت گرفت و مثال هایی که زده شد احتمالا به خوبی متوجه شدهاید که ابزار لازم برای تغییر الگوهای ارتباطی ناکارآمد به راحتی در دسترس خود فرد نیست. چه بسا اگر متوجه چرایی و چگونگی شکل گیری الگوهای معیوب بودیم و میتوانستیم راه جایگزینی برای آنها بیابیم اصلا چنین الگوهای آسیبی پایدار نمیشدند. پس در عموم موارد ما نیازمند دریافت کمک تخصصی برای حل شکل هستیم.
متاسفانه جملات دستوری مانند «آگاهانه تر تصمیم بگیر… به رفتارت فکر کن… خودت را بیشتر دوست داشته باش!» شامل چگونگی انجام این دستورالعمل ها نیست.
الگوی روابط ناکارآمد میتواند ناشی از رها شدن، طرد شدن، شرمساری و سایر تجربیات دردناک و آسیبزا باشد. شما باید قادر باشید که احساس ارزشمندی و دوست داشتنی بودن داشته باشید تا روابط سالم، پایدار و عاشقانه پیدا کنید.
تا زمانی که زخمهای عاطفی و نیازهای برآورده نشدهتان برطرف نشود، به دنبال دریافت بهبودی از سوی افرادی خواهید بود که قادر به ایجاد احساس دوستداشتنی بودن یا ایمنی کافی در شما نیستند زیرا احتمالا آنها هم خود درگیر آسیب هایی دیگر هستند. بسیاری از افراد دریافتهاند که کمک یک درمانگر آگاه، جزء ضروری درمان است. چندین روش درمانی مختلف وجود دارد که میتواند برای شما مفید باشد.
مقالات مرتبط
درمان هیجان مدار چگونه به ازدواج شما کمک میکند؟
وقتی آسیب های رابطه عاطفی گذشته به زندگی عاشقانه فعلی آسیب میرساند.
تروما در کودکی چگونه به عشق مرضی در بزرگسالی میانجامد؟
ایجاد تغییرات مهم، زمان، انرژی، هزینه و چیزهای دیگری را از شما میطلبد. به طور واقع بینانه، شما در عرض چند هفته یا چند ماه الگوهای طولانی مدت را تغییر نمیدهید. بنابراین، در حالی که به آرامی تغییرات را ایجاد میکنید، مهارت های جدید را یاد میگیرید و به دنبال بینش های جدید هستید رشد نیز خواهید کرد.
نگران اینکه در مسیر بهبودی و ایجاد الگوهای موثر کجا هستید نباشید. امید وجود دارد. تغییر ممکن است!

