وقتی با نوزادی بازی میکنید توجه او را به یک شیء یا شخص- بگذارید از اینجا به بعد اینها را ابژه نامگذاری کنیم – جلب کنید. سپس آن شیء را در پشت خود پنهان کنید یا خودتان را مخفی کرده و دوباره نشان دهید. شاید دیده باشید که کودکان تا سنی مشخص، وقتی شیء/شخص (ابژه) را نمیبینند، توجه خود نسبت به آن را از دست میدهند و به محض بازگشت، دوباره شروع به توجه کردن میکنند.گویی نوزاد در غیاب ابژه تصوری از وجود آن ندارد. با افزایش سن توانایی کودک برای دنبال کردن ابژه در غیاب آن نیز افزایش مییابد.
این بازی ساده به نکتهای مهم در روند رشد، در اوایل کودکی اشاره دارد که آن را پایداری یا بقای شیء (ابژه) مینامیم. یعنی توانایی درک انسان از اینکه حتی وقتی آنچه که به واسطه حواس پنجگانه خود ادراک میکنیم غایب است، همچنان وجود دارد. اساسا مفهوم پایداری شیء یعنی درک این مسئله که «از دل نرود آنچه از دیده برفت!».
پایداری ابژه به عنوان توانایی شناختی (object permanence) و مولفهای روانپویشی (object constancy) هر دو بسیار با اهمیت هستند. این مفهوم در معنای روانپویشی خود، یکی از عناصر مرکزی در روابط میان فردی انسان و مولفهای روشنگر در توضیح مسائل، از عشق، رشک و حسد گرفته یا اختلالات شخصیتی چون خودشیفته و مرزی است.
بیایید با تفکر درباره سوالات کنجکاوانه کودکان بیشتر این مفهوم را بررسی کنیم؛ آنها ممکن است بپرسند آیا اگر در دشتی بزرگ که هیچ کس در آن حضور ندارد، درخت بزرگی ناگهان بر زمین بیفتد و کسی نباشد که صدای آن را بشنود از کجا بفهمیم صدا واقعا وجود دارد؟ چطور مطمئن شویم روز بعد خورشید دوباره به آسمان باز میگردد؟ ماه نیست! از کجا معلوم که شب برگرده؟ ظاهراً برای عقل سلیم بزرگسال جواب این سوالات بدیهی است. معلوم است که عدم حضور ما ربطی به شنیده شدن صدا ندارد! و چرخه شبانه روزی باعث دیدن ماه و خورشید است. ولی کودک این جوابها را بی چون و چرا نمیپذیرد.
این عدم اطمینان درباره غیبت بزرگسالان اضطراب جدیتری را ایجاد میکند. نوزاد درون گهوارهای که گرسنه است و یا نیاز به تعویض پوشک دارد، چطور اطمینان مییابد که والدی که نمیبیند هنوز وجود دارد و باز خواهد گشت!؟ وقتی مادرش را صدا زده یا برای دریافت توجه گریه میکند و او بی اعتنا جواب نمیدهد از کجا میفهمد که صدایش شنیده شده است؟ یا اصلا چطور اطمینان یابد خودش وجود دارد!؟
روانشناس سویسی ژان پیاژه مطالعات جامعی را درباره بقای ابژه انجام داده است. از نظر او ۲ سال اول کودکی که آن را از نظر رشدی مرحله «حسی حرکتی» نامگذاری کرده است، زمانی است که پایداری ابژه شکل میگیرد. اگرچه مطالعات جدید انتقاداتی را نسبت به زمانبندی پیاژه برای دستیابی کودک به این توانایی وارد کردهاند و حتی بعضی آن را بین 2 تا 4 ماهگی هم ذکر کردهاند، با این وجود کسی در اهمیت دستیابی به این توانایی، چه در زمینه شناختی و چه هیجانی و عاطفی تردیدی ندارد.
از نظر دستیابی به پایداری ابژه – چه ابژه مادر، ابژه پدر، ابژه عشق یا هر ابژه دیگری- اگر ما حس قوی از پایداری و بقای آنها نداشته باشیم در این صورت به شکل غیر منطقی شروع به زیر سوال بردن هستی آن، یا اضطراب در زمان جدایی از آنها خواهیم کرد.
چه اتفاقی خواهد افتاد وقتی فقدان بقای ابژه در بزرگسالی ادامه یابد؟
شاید دیده باشید برخی از افراد به اشیاء پیرامون خود دلبستگی عجیبی نشان میدهند و به عنوان مثال جابهجایی یا فقدان چیزی باعث مضطرب شدن آنها خواهد شد. بی قراری و عصبی شدن فرد سیگاری را در نظر بگیرید که موقتا به برند مورد علاقه سیگار خود دسترسی نداشته باشد یا فندک همیشگی خود را به همراه نداشته باشد. یا والدینی با محبت افراطی را در نظر بگیرید که به قیمت ناتوان ساختن و وابسته نمودن فرزندانشان اجازه جدا شدن و استقلال را از آنها میگیرند، چون فقدانشان آنها را به شدت غمگین میکند. یا عاشقی را در نظر بگیرید که میگوید بدون معشوق لحظهای زنده نخواهد ماند و رابطهی به شدت وابستهای با او دارد در حدی که باعث ایجاد ناراحتی و در نهایت رانده شدن از طرف معشوق میشود.
شاید مثالهایی که درباره خود یا اطرافیانمان در رابطه با پایداری «اشیاء» در ذهن داریم کمتر باعث مختل شدن زندگی به شکل چشمگیری میشود. اما همانطور که مشخص است این مسئله در رابطه با «اشخاص» در زندگی جدیتر است.
این مفهوم در داستانهایی مانند اینکه چرا وقتی کسی که عاشقش هستید «روزی آرام» را سپری میکند مضطرب میشوید، وقتی درگیر رابطهای بد شدهایم و توان قطع کردن آن را نداریم، یا زمانی که به عدم حضور فیزیکی همسرمان به صورت افراطی واکنش نشان میدهیم و یا وقتی در رابطه به شدت احساس حسادت میکنیم و زمانی که در روند جدا شدن از خانواده در شرایطی مانند تغییر محل زندگی به دلیل رفتن به دانشگاه، سربازی و موارد مشابه دیگر شدیدا دچار اضطراب جدایی شده و سوگ نامتناسبی را تجربه میکنیم، یکی از توضیحات مقبول و موثر است.
شاید به نظر ناامید کننده بیاید، زیرا تمام این مسائل شبیه به نوعی خیال است و انگار همه چیز درون «سر» ما قرار دارد. وقتی در پایداری ابژه دچار شکست میشویم قسمت مهمی از آنچه رخ میدهد این است که در غیاب ابژه، اندوه از دست دادن و سوگ فقدان را تجربه میکنیم.
دو نکته مهمی که اینجا درباره سلامت رابطه وجود دارد این است که ما به شکل همزمان به حفظ نزدیکی و صمیمیت و همینطور، حفظ فاصله و مرز نیاز داریم. اما در ذهن فاقد پایداری ابژه، گزاره ها از این قرار است؛ “اگه ولم کنه چی؟ اگه ازم خوشش نیاد چی؟ اگر کسی بیشتر از من دوست داشته باشه! اگه دیگه من نخواد چی؟ “
چنین ذهنیتی دلبستگی ناایمنی را ایجاد میکند که باعث ایجاد طیفی از رویکردهای غالبا ناکارآمد در رابطه میشود. از تمایل به چسبندگی خفه کنندهای که با زیر پا گذاشتن مرزها تا حدی طرف مقابل را تحت فشار و آزار قرار میدهد که در نهایت باعث تلاش او برای رهایی و قطع رابطه شود، تا اجتناب از ایجاد رابطه، فرار از نزدیکی و عدم تمایل نسبت به صمیمیت به دلیل جلوگیری از احتمال از دست دادن آن. در نهایت هر دو سوی این طیف از اقدامات افراطی، باعث زوال و در انتها از دست رفتن رابطه و تائید ذهنیت فاقد توانایی نگهداری ابژهای میشود که مدام به دنبال تائید گزارههای خود است.
جنبه امیدوار کننده آن است که این ویژگی یکی از جنبه های شخصیتی قابل تغییر است. ایجاد بنیانی قوی از پایداری شیء یکی از بخش های فرزند پروری «به اندازه کافی خوب» است که در صورتی که آن را از والدینتان دریافت نکردهاید میتوانید آن را برای خود ایجاد کنید. رویکردهای درمانی مختلفی مانند طرحواره درمانی و انواع رویکردهای تحلیلی به ویژه رویکرد روابط ابژه بدین منظور ایجاد شدهاند.
در نتیجه وقتی صبح از خواب بیدار شوید و همسرتان را در سکوت ببینید، عادلانه است که فکر کنید شب هنگام، وقتی همه در خواب بودهاند رابطه شما به شکل جادویی دچار تحول نشده است. یا اگر از معشوق خود چند ساعت بی خبر هستید لزوما نگران آن نخواهید بود که با کس دیگری باشد. یا اگر رئیس شما به گرمی پاسخ صبح بخیر گفتن امروزتان را ندهد حتما در خطر از دست دادن شغل خود نیستید.
درمان کمک خواهد کرد به شکل عینیتری با مسائل برخورد کنید و پایداری ابژه لازم و در نتیجه دلبستگی ایمنتری را تجربه کنید.

