پیامی که والدین در دوران کودکی انتقال میدهند ، حتی اگر اثری از اختلال روانشناختی را بر جا نگذارد ، می تواند به شدت احساس بیکفایتی را در فرد تحت تاثیر قرار دهد ، و پیام “هرگز کافی نیست” را در ضمیر فرد باقی بگذارد. این امر به ویژه اگر یکی از والدین یا هر دو طیفی از نگرش ها و رفتارهای خودشیفتگی را داشته باشند ، بیشتر صادق است.
والدینی که صفات خودشیفته دارند اغلب نمی توانند به اندازه کافی همدلی، عشق بی قید و شرط و پذیرش را برای فرزندانشان فراهم کنند. دلبستگی سالم و جدایی ایمن و رسیدن به تفرد بر اساس تجربه همین ویژگی ها،بدون توجه به عملکرد کودک است.
داشتن یک جهان بینی تصویرگرا به ویژه از این منظر که همه چیز از نگاه دیگران چطور دیده میشود، پذیرشی از نقص در خود یا دیگران را ندارد. کودکان در حال یادگیری و رشد، به ویژه در برابر ترس ، شرم و احساس رها شدن ناشی از “مورد قضاوت قرار گفتن” آسیب پذیر هستند.
میراث برآورده نشدن نیازهای عاطفی و رشدی معمولاً از طریق رفتاری، با تلاش برای جلب رضایت ، پذیرفته شدن ، عشق و جستجوی نشانههایی در دیگران برای یافتن علائمی از چگونه “به اندازه کافی خوب” بودن، بیان میشود و بدون انجام این رفتارها بنیان عزت نفس و اعتمادبه نفس فرد به شدت به خطر میافتد .
بسیاری از مراجعان من میگویند که با سوالاتی مانند “چرا احساس میکنم دوست نداشتنی نیستم؟” “چرا هرگز به اندازه کافی احساس خوب بودن ندارم؟” “چرا من انقدر احساس خالی بودن میکنم؟” و “چرا همیشه نسبت به خودم شک و تردید دارم؟” درگیر هستند.
آنها میدانند که میخواهند احساس بهتری داشته باشند و صمیمانه آرزو دارند راههای بهتری برای زندگی کردن بدون انجام باید و نبایدهایی که برای “پذیرفته شدن” انجام میدهند، پیدا کنند.اما ندای دورن آنها همچنان صداهای گذشته را تکرار می کند که با سرزنش میگوید “این باید و نبایدها از شما قویتر هستند … شما یک شکست خورده هستید” .
غالباً ، آنها چنان برای مدت طولانی این پیام های آسیب رسان را پذیرفته و درونی کردهاند که پیام های منفی و تخریب گر والدینشان را برای خود بازخوانی می کنند.
کار من با حمایت از آنها شروع می شود تا آنها خلاء درونی خود را با شفقت و پذیرش خودشان و نه این مسائل پر کند. آنها میآموزند که احساس شرم و خود سرزنشگری به معنای شرم آور بودنشان نیست و هیچ کس با کمتر فکر کردن در مورد خود ، هرگز موفق به انجام کاری دشوار نشده است. اینها کمک میکند تا با ندای منتقد درونشان که آنها را تضعیف میکند و از تغییر جلوگیری میکند مقابله کنند. پیام هایی مانند ” منظم باشید و هر روز فقط کمی کار کنید” فرسوده کننده است. تغییر پایدار نیازمند شهامت و عزمی راسخ است.
با امید و شفقت خودآگاهانه ، این افراد با این واقعیت روبرو می شوند که اگر نیازهایشان برآورده شوند، انقدر محتاج به اضافه کاری نخواهد بود. چیزهایی که به دست میآورند هرگز خلاء [نیازهای کودکی] را پر نخواهد کرد و آنها را دوست نخواهند داشت. حتی اگر به داشتههایشان عشق بورزند ، هرگز نمی تواند به اندازه کافی خلاء احساس شده را پر کنند.
مانند اینکه در دریا، داخل قایق بدون آب شیرین باشید ، از قضا توسط آب احاطه شدهاید ، اما اگر از آن به عنوان جایگزین آب شیرین استفاده کنید ، خود را بیمار خواهید کرد و زندگی تان را به خطر می اندازید. یا مانند انباشت بیش از حد دارایی که برآورده کردن نیازها در مسیری غلط است. در هنگام تأمین نیازهای خود ، هیچ جایگزینی را قبول نکنید!
من به افراد غرق در امور زندگی توصیه می کنم که تمام داشتههایشان را بر اساس مقیاس 1 تا 10 نمرهای ارزیابی کنند و آنها را به سه گروه مبتنی بر رابطه تقسیم کنند. این روش کمک میکند تا چیزهایی را که بیشترین معنی را برایشان دارند پیدا کرده ، نجات دهند و از آن نگهداری کنند. آنها احساس میکنند زندگی بدون برخی از این موارد بی معنی است. این موارد اولویتهای 1 تا 3 هستند. اولویت آنها بر اساس وجود یک رابطه عمیقاً مثبت با آنها است.
به دنبال آن، مواردی که نسبتاً کمترین رابطه را با آنها داشته باشند مشخص میکنیم. آنها در رتبه 7-8-9 و 10 هستند. با کمی هدایت و راهنمایی و پس از شناسایی ، آنها میفهمند که اینها مسائلی هستند که فضای مورد نیاز برای زندگی مورد نظرشان را اشغال کردهاند. حل و فصل این انباشت با تصمیمگیری در مورد روش جابهجایی، برای مثال; بازیابی ، اصلاح مجدد ، بخشیدن به دیگران یا دست بر داشتن از آنها انجام می شود.
انتخابهای سخت تر در میانه هستند. اینها موارد 5،4و6 هستند.
نزدیکترین گزینه به اولویتهای شماره یک ، آنها را را در مرتبه 4 قرار میدهد. در صورت نیاز و وجود فضا ، این موارد نگه داشته میشوند. این روند درباره مسائلی که نزدیکترین رابطه را با اولویتهای رتبه 7 دارند نیز مطرح است تا به رتبه 6 تبدیل میشوند و مانند موارد 7-8-9-10 با بازیابی ، اصلاح مجدد ، بخشیدن به دیگران یا دست بر داشتن از آنها برطرف شوند.
آنچه باقی میماند شماره 5 است. در حالی که فقط یک گروه برای تصمیم گیری باقی مانده است ، وظیفه حل مشکلات به یک دهم آنچه که بود کاهش یافته است. شماره 5 برای تصمیم گیری نهایی در نظر گرفته شده است.
هنگامی که گزینههای 1 تا 3 اولویتبندی شد ، و بسیاری از گزینههای رتبه چهارم طبقهبندی شد، فضای زندگی سازمان مییابد.
ما سعی می کنیم تا جایی که ممکن است مسائل را در 3 یا 4 طبقه اول قرار دهیم تا نگهداری امور را تا جایی که ممکن است آسانتر کنیم. زیرا چیزی در مورد رتبه پنجم وجود دارد که باعث میشود کارها را “فقط برای الان” انجام دهیم.
*متن فوق ترجمهای است آزاد از مقاله “why do i feel like i’m not enough’’

