آیا این چهار ترس شما را از خودشکوفایی باز میدارند؟
به این داستان کابوس وار فکر کنید: یک روز از خواب بیدار میشوید و متوجه می شوید که وقتتان تمام شده است و در بستر مرگ هستید.تمام کارهایی که عمرتان را با رویای «بلاخره یک روز انجامش میدم» سپری کردید، دیگر امکان پذیر نیستند. زمان شما تمام شده است.امروز آخرین روز زنده ماندن شماست تنها کاری که می توانید انجام دهید این است که به تمام کارهایی که آرزو میکردید شهامت انجام دادنشان را داشتید، اما انجام ندادهاید نگاه کنید – نگاهی پر از پشیمانی.
بله، شما «فرزندی خوب» یا «همسری دلسوز» بودهاید. شما وظیفه خود را انجام دادید. اما هرگز کاری را که واقعا می خواستید انجام ندادید. هرگز پتانسیل خود را شکوفا نکردید یا به دنبال کار معنادار و هدفمندی که شما را خوشنود میکرد، نرفتید.
تنها شما نیستید
برونی ویر[1] در کتاب پنج حسرت زندگی ، میگوید رایجترین حسرت افراد در حال مرگ این است ; ای کاش شجاعت زندگی کردن برای خود را داشتم.
اگرچه کتاب او روایت محور است، اما مشاهده او، توسط مطالعه اخیری که نشان می دهد 76٪ از مردم همان پشیمانی را دارند که – “خود ایده آل شان را برآورده نکرده اند”، و به امید و آرزوهایشان نرسیدند، مورد پشتیبانی واقع شده است. به عبارت دیگر، بیشتر ما یک زندگی متوسط را می پذیریم، سپس در بستر مرگ دراز می کشیم و پشیمان میشویم.
اما چرا؟
چه چیزی ما را از خودشکوفایی، از بهره برداری از پتانسیل هایمان و ساختن یک زندگی رضایت بخش باز میدارد؟
از یک منظر میتوان این موضوع را با یک استعاره توضیح داد ، که اینجا آن را چهار سوار ترس می نامیم. در مکاشفات، چهار اسب سوار آخرالزمان حکم سرنوست بشریت را میخوانند. به همین ترتیب، چهار سوار ترس، بر شما، من و هرکسی که میخواهد بیشترین بهره را از زندگی ببرد، حکم میکنند.
آنها روان ما را تخریب می کنند و ما را از شکوفایی باز می دارند.اما این منادیان نابودی ذهنی ما چه کسانی هستند؟
بیایید عمیقتر نگاه کنیم …
منظور از چهار سوار ترس چیست؟
این چهار سوار باورهای محدود کننده رایجی هستند که ما را از انجام کارهای معنادار باز می دارند.
برخی از آنها به راحتی قابل تشخیص و برخی دیگر پنهانتر هستند، اما همه آنها فریبندهاند و در گوش ما دروغ نجوا میکنند. هرچه بهتر هر کدام را درک کنید، وقتی میتازند، راحتتر آنها را تشخیص خواهید داد.
اولین سوار: ترس از شکست
همه این یکی را میدانند، زیرا شناسایی آن از همه آسانتر است. او شک و شبهه هایی را در ذهن می کارد:
اگر به اندازه کافی خوب نباشم چه؟ اگر نتوانم این کار را انجام دهم چه؟
ترس از شکست ما را از شروع باز می دارد. اما برادران کمتر شناخته شده او به همان اندازه ناتوان کنندهاند.
دومین سوار: ترس از تمسخر
اگر تا به حال به آنچه افکار انتقاگر می گویند، یا آنچه «دیگران» (دوستان، خانواده و جامعه) ممکن است بگویند، مجال داده باشید، شما را از موظف کردن خودتان به انجام کارهای معنادار بازداشتهاند – سوارکار دوم در حال تاخت و تاز است. او نگرانی هایی از این قبیل را زمزمه میکند:
اگر مردم مرا به خاطر انجام این کار قضاوت کنند چه؟ اگر آن را دوست نداشته باشند چه؟
ترس از تمسخر ما را فریب می دهد تا کوچک بمانیم و هرگز فرصت ها را غنیمت نشماریم.
سومین سوار: ترس از عدم اطمینان
سومین سوار به ما می گوید که اطلاعات کافی برای حرکت به جلو نداریم. او سوالاتی از این قبیل را زمزمه میکند:
کدام تصمیم درست است؟ کدام جهت را انتخاب کنم؟
بنابراین ما دائماً بیشتر به دنبال جواب این سوالات هستیم. اطلاعات بیشتر، منابع بیشتر، و طبعاً پاسخ های بیشتر…
ما قبل از شروع، زمان زیادی را صرف تلاش برای یافتن راه حل “عالی” می کنیم، اما هرگز اقدامی نمیکنیم.
ترس از عدم قطعیت ما را در حالت دائمی تحلیل بیش از حد فلج میکند.
چهارمین سوار: ترس از موفقیت
چگونه میتوانیم از دستیابی به همان چیزی که میگوییم «میخواهیم» بترسیم؟
از انجا که اکثر ما معتقدیم که موفقیت یک حالت دوگانه [همه یا هیچ] قبل و بعد است، در صورتی که فکر کنیم قبلا هرگز به موفقیت نرسیدهایم، فقط نسخه «قبل از موفقیت» خود را میشناسیم و “پس از موفقیت” به ما احساس غریبگی میدهد.
از آنجایی که ما با وضعیت فعلی خود بیشتر آشنا هستیم، ناخودآگاه دست به خود تخریبگری میزنیم تا در قلمرو آشنا و زندگی در دنیایی که میشناسم بمانیم. دستیابی به موفقیت مستلزم عبور از آستانه ای است که ما نمی توانیم فراتر از آن را ببینیم و این وحشتناک است.
چهارمین اسب سوار در افکاری مانند:
اگر موفق شدم، اگر جاه طلبی ام را از دست بدهم چه؟ اگر رسیدن به موفقیت به این معنی باشد که من در زندگی به اوج رسیده ام [و دیگر اشتیاقی برای زندگی ندارم] چه؟ اگر نتوانم بین قدرت و مسئولیت تعادل ایجاد کنم چه؟ خود را پنهان میکند.
چهارمین سوار به ما می گوید: اگر موفق شوم به یک فرد کاملاً متفاوت تبدیل خواهم شد، کسی که نمیشناسم. من به عنوان این فرد جدید، ممکن است راکد، فاسد شده توسط قدرت، یا بدون اشتیاق شوم. ترس از موفقیت ما را فریب می دهد تا کارهای ارزشمند را درست زمانی که در لبه پیروزی هستیم رها کنیم و به محض اینکه به اندازه کافی نزدیک شدیم تا خط پایان را ببینیم، مسابقه را ترک کنیم یا در صورت رسیدن به موفقیت آن را بی ارزش جلوه دهیم.
نتیجه این که…
تک تک باورهای محدودکننده ای که ما با آن دست و پنجه نرم میکنیم، در زیر سلطه یکی از این چهار سوارکار قرار میگیرند. درک ترس هایمان اولین قدم برای غلبه بر آنهاست. در غیر این صورت، آنها ما را از شکوفایی باز میدارند.
پس چگونه با آنها مبارزه کنیم؟ قدم بعدی این است که تشخیص دهیم سوارکاران چگونه خود را در قالب رفتارهای خودتخریبگرانه پنهان میکنند .
[1] Bronnie Ware

